سعدی

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال
به تیغ هندی دشمن قتال می‌نکند
چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست
که ترک دوست بگویم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده خونین نبشته صورت حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی
ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال

فریدون مشیری

عمری به هر کوی و گذر گشتم که پیدایت کنم

اکنون که پیدا کرده ام، بنشین تماشایت کنم

الماس اشک شوق را تاجی به گیسویت نهم

گل های باغ شعر را زیب سراپایت کنم

بنشین که با من هر نظر، با چشم دل، با چشم سر

هر لحظه خود را مست تر ، از روی زیبایت کنم

بنشینم و بنشانمت آن سان که خواهم خوانمت

وین جان بر لب مانده را مهمان لبهایت کنم

بوسم تو را با هر نفس ، ای بخت دور از دسترس

وربانگ برداری که بس ! غمگین تماشایت کنم

تا کهکشان، تا بی نشان، بازو به بازویت دهم

با همزبانی ، همدلی ، جان را هم آوایت کنم

ای عطر و نور توامان یک دم اگر یابم امان

در شعری از رنگین کمان با نوی رویایت کنم

بانوی رویاهای من، خورشید دنیاهای من

امید فرداهای من، تا کی تمنایت کنم؟

سعدی

لاابالی چه کند دفتر دانایی را؟                             طاقت وعظ نباشد سر سودایی را!

آب را قول تو با آتش اگر جمع کند                         نتواند که کند عشق و شکیبایی را

دیده را فایده آنست که دلبر بیند                          ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟

عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست        یا غم دوست خورد، یا غم رسوایی را

همه دانند که من سبزه خط دارم دوست                 نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را

من همان روز دل و صبر به یغما دادم                      که مقید شدم آن دلبر یغمایی را

سرو بگذار که قدی و قیامی دارد                           گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را

گر برانی نرود، ور برود بازآید                                 ناگزیرست مگس دکه حلوایی را!

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس                      حد همینست سخندانی و زیبایی را!

سعدیا! نوبتی امشب دهل صبح نکوفت                 یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

سیمین بهبهانی

گفتا که می بوسم تورا گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی گفتم که حاشا می‏ کنم

گفتا ز بخت بد اگر ناگه رقیب آید ز در؟

گفتم که با افسونگری او را ز سر وا می‏ کنم

گفتا که تلخی‏ های می گر ناگوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم

گفتا چه می‏ بینی بگو در چشم چون آیینه ‏ام؟

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می‏ کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می ‏کند

گفتم که با یغماگران باری مدارا می ‏کنم

گفتا که پیوند تورا با نقد هستی می‏ خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می‏ کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تورا گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می ‏کنم

سید علیرضا جعفری

کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد
و جاده وسعت درد مسافر را نمی فهمد

دوباره وقت رفتن می شود کوچ پرستوها
و حتی آسمان مرغ مهاجر را نمی فهمد

پر از شک و یقینم بی تو ایمانی نخواهم داشت
خدا حرف دل این نیمه کافر را نمی فهمد

خیابان ها و ماشین های سر در گم نمی دانند
که دنیا درد انسان معاصر را نمی فهمد

چراغ سبز یا قرمز چه فرقی می کند وقتی
سواره خط کشی قلب عابر را نمی فهمد

حضور حاضر غایب که می گویند یعنی من
غریب افتاده ای که جمع حاضر را نمی فهمد

نمی خواهد بپرسی حال و روز واژه هایم را
کسی تنهایی یک مرد شاعر را نمی فهمد

سعدی

مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست

که راحت دل رنجور بی‌قرار منست

به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر

گرش به خواب ببینم که در کنار منست

اگر معاینه بینم که قصد جان دارد

به جان مضایقه با دوستان نه کار منست

حقیقت آن که نه درخورد اوست جان عزیز

ولیک درخور امکان و اقتدار منست

نه اختیار منست این معاملت لیکن

رضای دوست مقدم بر اختیار منست

اگر هزار غمست از جفای او بر دل

هنوز بنده اویم که غمگسار منست

درون خلوت ما غیر در نمی‌گنجد

برو که هر که نه یار منست بار منست

به لاله زار و گلستان نمی‌رود دل من

که یاد دوست گلستان و لاله زار منست

ستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبت

دلت نسوخت که مسکین امیدوار منست

و گر مراد تو اینست بی مرادی من

تفاوتی نکند چون مراد یار منست

حافظ

مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد

قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت

مگر آه سحر خیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آنجا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب مارا به فریاد دف و نی بخش

که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم

کنارو بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی

دلا کی به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح دیده حافظ

که زخم تیغ دلدارست و رنگ خون نخواهد شد

دیوانه

دیوانه دنیای خودش را می شناسد

امروز و فردای خودش را می شناسد

بعد از هزاران سال رسم عشق‏بازی

دیگر خودش جای خودش را می‏شناسد

دیوانه مثل ماهی زندانی تنگ

آغوش دریای خودش را می‏شناسد

حتی اگر چشم تماشا را بگیرند

او دست لیلای خودش را می‏شناسد

دیوانه و انکاردل؟! این نادرست است

او عشق زیبای خودش را می‏شناسد

او خوب می‏داند چه می خواهد بگوید

شاعر غزل های خودش را می شناسد

این حرف ها را پای من نگذار ای عشق

دیوانه امضای خودش را می شناسد

پیمان صفردوست

 

مرتضی عزیزیان

گفتم: ببار ... ، گفت که باران گرفتنی ‌است
گفتم: دلم... ، گفت: نگفتم شکستنی است؟

گفتم قشنگ ... ، گفت که نسبت به دیگری
در «عصر احتمال» قشنگی نگفتنی است

گفتم: اگر... ، گفت: ببین! شرط می‌کنی،
بازی شرط و عشق قماری نبردنی است

گفتم که من... ، گفت: فقط تو، همیشه تو
این من میان ما شدن ما، نمردنی‌ است

گفتم که عشق... ، گفت که قیمت نکرده‌ای؟
هر جای شهر را که بگردی، خریدنی است

گفتم: تمام... ، گفت: شدم، می‌شدم، شده‌...
صرف زمان ماضی هستن! نبودنی است

گفتم که مرگ... ، گفت: اگر مرگ پاسخ است
این عشق ماندنی شما هم نماندنی است

گفتم: غزل ... ، گفت که این بیت آخر است
من عاشق تو نیستم و ... ناسرودنی است

مهدی فرجی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی‌

بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی‌ام دادی و مرا

در تنگنای «از تو پریدن‌» گذاشتی‌

وقتی که آب و دانه برایم نریختی‌

وقتی کلید در قفس من گذاشتی‌

امروز از همیشه پشیمان‌تر آمدی‌

دنبال من بنای دویدن گذاشتی‌،

من نیستم‌... نگاه کن‌; این باغ سوخته‌

تاوان آتشی است که روشن گذاشتی‌

گیرم هنوز تشنه‌ی حرف تواَم ولی

گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی‌؟

آلوچه‌های چشم تو مثل گذشته‌اند

اما برای من دل چیدن گذاشتی‌؟

حالا برو، برو که تو این نان تلخ را

در سفره‌ای به سادگی من گذاشتی

حضرت حافظ

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دهرا من هجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

هرچند کزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسیدم از طبیبی  احوال دوست گفتا

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

والله ما راینا حبا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

محمد حسین بهرامیان

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را لَختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

مهدی فرجی

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ...تا میبینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه گهگاه دلگرمی شوم

میل میل توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت پرپر می شوم

حضرت حافظ

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مراد بخش دل بی قرار من باشی

چراغ دیده شب زنده دار من گردی

انیس خاطر امیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در میانه خدواندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او

اگر کنم گله ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند

گرت زدست برآید نگارمن باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی

دمی انیس دل سوگوار من باشی

شود عزاله خورشید صید لاغر من

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کزدولبت کرده ای وظیفه من

اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

من از چه حافظ شهرم جوی نمی ارزم

مگر تو از کرم خویش یار من باشی

لاله فرزادی

با نه شنیدن از تو که من کم نمی شوم

مجنون نمای مردم عالم نمی شوم

این اولین خطای تو حوای سنگدل

پنداشتی بدون تو آدم نمی شوم

بعد از تو ای خزانزده دیگر برای هر

شب بوی تشنه لب شده شبنم نمی شوم

دلخور نشو عزیز از این خلق بیخیال

گفتم که بی تو پاپی خُلقم نمی شوم

آه ای نگاه های تماشا خداوکیل

علاف چشمهای شما هم نمی شوم

بگذار صادقانه بگویم بدون تو.....

هر کار می کنم....نه..نه....آدم نمی شوم

 

 

غزلی از سایه

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی

چراغ خلوت این عاشق کهن باشی

به سان سبزه پریشان سرگذشت شبم

نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی

تو یار خواجه نگشتی به صد هنر هیهات

که بر مراد دل بی قرار من باشی

تو را به آینه داران چه التفات بود

چنین که شیفته حسن خویشتن باشی

دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق

و گرنه از تو نیاید که دلشکن باشی

وصال آن لب شیرین به خسروان دادند

تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی

زچاه غصه رهایی نباشدت هرچند

به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی

خموش سایه که فریاد بلبل از خامی است

چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی

غزلی از امید صباغ نو

یک منظره کشیده ام - امّا چه فایده؟

وقتی که نیستی تو در اینجا چه فایده؟

دریا به رنگ آبیِ روشن ، پر از سکوت

وقتی که نیست ماهیِ دریا ، چه فایده ؟

بی تو به درد می خورد آیا تمامِ من؟

این شاعر همیشه ی تنها ؟چه فایده !

گفتی :  بخند ، مرد که گریه نمی کند!

خندیده ام به ریش خودم ! ها ... چه فایده ؟

در یک اتاق خیس سه در سه بدون تو

با خاطرات یخ زده ی ما ، چه فایده ...

این منظره بدون تو زیبا نمی شود

از من نگیر بودن خود را ... چه فایده -
 
باید که تا نبودن تو عادتم شود

این سرنوشت من شده ... فردا ! چه فایده

روی دلم که پا بِگُذاری شکسته ام

این شد جواب عشق من آیا ؟ چه فایده!

شعری از جامی

گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی

من عاشق توام تو بگو یار کیستی

هر شب من و خیال تو و کنج محنتی

تو با که ای و مونس و غمخوار کیستی

من با غم تو ای یار، به عهد و وفای خویش

ای بی وفا تو یار وفادار کیستی

تا چند گرد کوی تو گردم دمی بپرس

کاینجا چه می کنی و طلبکار کیستی

جامی مدار چشم رهایی زدام عشق

اندیشه کن ببین که گرفتار کیستی

شعری از مهرشاد شیخ محمدی

تو از دردی که افتادست بر جانم چه می‏دانی

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی‏ مانی

تمام سعی تو کتمان رازی بود در حالی

که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

چگونه گل کند عشق و بهارو باور و شادی

در این چشمان بی باور در این دلهای سیمانی

چه نقشی آ فریدم ازنگاهت در غزلهایم

بر این نقاشی زیبا حسادت می‏کند مانی

فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی

سهیل محمودی

مانده ام در حسرت بالا بلایی روز و شب

جان دهم از دوری دیر آشنایی روز و شب

هر سحر نام تو را با سوز دل سر داده ام

تا مگر بر تو رسد از من صدایی روز و شب

عاشقانه کو به کو شهر شما را گشته ام

تا بیابم شاید از تو، رد پایی روز و شب

دلخوشم با خاطرات هر شب تو روزها

بی تو دارم با دل خود ماجرایی روز و شب

پیش رویم قاب عکسی از تو دارم ماه من

روز و شب با یاد تو، دارم صفایی روز شب




مرحوم قیصر امین پور

 

اول آبى بود این دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سیاه و سرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه
آه، این آیینه کى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزدیک تر مى شد، نشد
هر چه از هر چیز و هر ناچیز دورى کرد، شد
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى پنداشت درمان است، عین درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زیر و ساکت و بى دست و پا مى رفت دل
یک نظر روى تو را دید و حواسش پرت شد
بر زمین افتاد چون اشکى ز چشم آسمان
ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

یه غزل از خودم

دیگر مرا به گریه شبها بهانه نیست

دیگر دلم به کوی تو هر شب روانه نیست

آنقدر گفته اند از این عشق شاعران

اینک برای عشق دگر شعر خانه نیست

صاحبدلا زبهر خدا طعنه ام مزن

در سر مرا که دعوی شعر و ترانه نیست

دیوان سعدیم چو گشودم به پیش روی

دانستم این که گفته من شاعرانه نیست

این گفته ها ندای دل پاره پاره ایست

کز دست غم بریده و در فکر خانه نیست

اول نظر به دلبر گیسو طلا بکن

آنگه بدان که ناله من کودکانه نیست

معشوق چون به سوی رقیبان روانه شد

جز قبر و دفترم دگر از من نشانه نیست

غزلی از خانم نجمه زارع

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد


نخواست او به من خسته بی گمان برسد!


شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت


کسی که سهم تو باشد ، به ديگران برسد

 
چه مي كني اگر او را كه خواستي يك عمر ،


به راحتي كسي از راه ناگهان برسد...


رها كني برود ، از دلت جدا باشد


به آنكه دوست ترش داشته،  به آن برسد


رها كني بروند و دوتا پرنده شوند


خبر به دورترين نقطه ي جهان برسد


گلايه اي نكني ، بغض خويش را بخوري


كه هق هق تو مبادا به گوش شان برسد


خدا كند كه... نه ، نفرين نمي كنم ، نكند


به آنكه عاشق او بوده ام زيان برسد


خدا كند فقط اين عشق ، از سرم برود


خدا كند كه فقط زود آن زمان برسد...

محمد سلمانی

آن قدر از مقابل چشم تو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم

منظومه‌ای برابر چشمم گشوده شد
آن شب که از کنار تو آرام رد شدم

گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا این که با دو چشم سیاهت رصد شدم

شاید به حکم جاذبه
، شاید به جرم عشق
در عمق چشم‌های تو حبس ابد شدم

دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار
- از تو چه پنهان؟! ـ حسد شدم

شاعر شدم همان که تو را خوب می‌سرود
مثل کسی که مثل خودش می شود شدم

در حیرتم چگونه
، چرا در نگاه تو
دیروز خوب بودم و امروز بد شدم

لال

ز تحسینم خدا را لب فروبند
نه شعر ست این بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه میپنداری ای دوست
بسوزان این دل خوشباورم را
سخن تلخ است اماگوش میدار
که در گفتار من رازی نهفته است
نه تنها بعد از این شعری نگویند
کسی هم پیش ازین شعری نگفته است
مرا دیوانه میخوانی دریغا
ولی من بر سر گفتار خویشم
فریب است این سخن سازی فریب است
که من خود شرمسار کار خویشم
مگر احساس گنجد در کلامی
مگر الهام جوشد با سرودی
مگر دریا نشیند در سبویی
مگر پندار گیرد تار و پودی
چه شوق است این چه عشق است این چه شعر است
که جان احساس کرد اما زبان گفت
چه حال است این که در شعری توان خواند
 چه درد است این که در بیتی توان گفت
اگر احساس من گنجید در شعر
بجز خاکستر از دفتر نمی ماند
گر الهام می جوشید با حرف
زبان از ناتوانی در نمی ماند
شبی همراه این اندوه جانکاه
مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
نه چون من های و هوی شاعری داشت
ولی شعر مجسم چشم او بود
به هر لبخند یک حافظ غزل داشت
به هر گفتار یک سعدی سخن بود
من از آن شب خموشی پیشه کردم
که شعر او خدای شعر من بود
ز تحسینم خدا را لب فرو بند
چه شعر است این بسوزان دفترم را
مرا شاعر چه می پنداری ای دوست
بسوزان این دل خوشباورم را

فریدون مشیری

 

شعری از همشهری عزیزم حسین منزوی

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

عماد خراسانی

دلم آشفته ي آن مايه ي ناز است هنوز

مرغ پر سوخته در پنجه ي باز است هنوز

جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسيد

دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز

گر چه بیگانه زخود گشتم و دیوانه ز عشق

یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز

خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد

غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز

گر چه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب

دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع

قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز

گر چه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفت

در این خانه به امید تو باز است هنوز

این چه سوداست عمادا که تو در سر داری

وین چه سوزیست که در پرده ی ساز است هنوز

ببخشيد كه حواسم نبود و پست تكراري گذاشتم

 

شنيدم مصرعي شيوا، كه شيرين بود مضمونش

« منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش‌»

 

به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي

كه جان داروي عمر توست در لبهاي ميگونش

 

بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي

مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش!

 

نوايي تازه از ساز محبت، در جهان سركن،

كزين آوا بياسايي ز گردش‌هاي گردونش.

 

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن

كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش.

 

ز عشق آغاز كن، تا نقش گردون را بگرداني،

كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

 

به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين

همه شادي است فرمانش، همه ياري است قانونش

 

غم عشق تو را نازم، چنان در سينه رخت افكند

كه غم‌هاي دگر را كرد از اين خانه بيرونش!

 

غرور حسنش از ره مي‌برد، اي دل صبوري كن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فريدونش

فريدون مشيري

 

یه دوبیتی زیبا از جلیل صفربیگی عزیز

دل بی تو درون سینه‌ام می‌گندد
غم از همه سو راه مرا می‌بندد

امسال بهار بی تو یعنی پاییز
تقویم به گور پدرش می‌خندد

نویسه جدید از خودم

امشب دوباره شیشه قلبم شکسته شد

بیچاره مرغ عشق قفس زار و خسته شد

عکس سه در چهار قشنگ تو پیش من

در زیر اشکهای غمت خیس و شسته شد

لیلا چرا نظر سوی مجنون نمیکنی

طفلک به خاطر تو چنین بال بسته شد

از آن  زمان که این دل تنها اسیر تست

افکار درس و مدرسه من گسسته شد