تو از دردی که افتادست بر جانم چه می‏دانی

دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی‏ مانی

تمام سعی تو کتمان رازی بود در حالی

که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی

چگونه گل کند عشق و بهارو باور و شادی

در این چشمان بی باور در این دلهای سیمانی

چه نقشی آ فریدم ازنگاهت در غزلهایم

بر این نقاشی زیبا حسادت می‏کند مانی

فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد

چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی