شعری از مهرشاد شیخ محمدی
تو از دردی که افتادست بر جانم چه میدانی
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو کتمان رازی بود در حالی
که از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
چگونه گل کند عشق و بهارو باور و شادی
در این چشمان بی باور در این دلهای سیمانی
چه نقشی آ فریدم ازنگاهت در غزلهایم
بر این نقاشی زیبا حسادت میکند مانی
فقط یک لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۸۹ ساعت 12:28 توسط مجید نبوی
|