رهی معیری
| کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند | ز عشق سیر نباشد ز عیش بس نکند | |
| در این روش که تویی پیش هر که بازآیی | گرش به تیغ زنی روی بازپس نکند | |
| چنان به پای تو در مردن آرزومندم | که زندگانی خویشم چنان هوس نکند | |
| به مدتی نفسی یاد دوستی نکنی | که یاد تو نتواند که یک نفس نکند | |
| ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد | که خون خلق بریزی مکن که کس نکند | |
| اگر نصیب نبخشی نظر دریغ مدار | شکرفروش چنین ظلم بر مگس نکند | |
| بنال سعدی اگر عشق دوستان داری | که هیچ بلبل از این ناله در قفس نکند |
به شوق آنکه به سوی تو نامه ای بفرستم
شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم
چو رفتم آنکه کنم نامه را به نام تو آغاز
نداد گریه مجالم فتاد خامه ز دستم
میان آینه اشک عکس روی تو دیدم
که خنده بر لب و چشمی به سوی من نگران داشت
نشان مهر در آن نقش دلفریب ندیدم
نگاه سوی من و دل به جانب دگران داشت
میان گریه نوشتم که ای ستاره بختم
بر آسمان وفا خیره ماندم و ندمیدی
در آرزوی محبت امید دل به تو بستم
چه آرزو؟ چه محبت؟ کدام دل؟ چه امیدی؟
چه شد که رشته این عشق دلفروز بریدی؟
چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟
چه روزها و چه شبها که ای پرنده عرشی
به انتظار نشستم به بام من ننشستی
مگر به یاد نداری میان باغ که با من
شکوفه بود و تو بودی و ماهتاب بهاری
لبان پر هوس ما به کار بوسه ربایی
صفای چشمه مهتاب گرم آینه داری
بسی شکوفه به زلف تو دانه دانه نشاندم
شراب عشق ز چشم تو قطره قطره چشیدم
به پای تا سر تو جای جای بوسه نهادم
ز چشم خامش تو حرف حرف راز شنیدم
شکوفه ها چو به زلفت نشست در شب مهتاب
نگاه گفت که: برگرد مه ستاره نشسته
دو نسترن به بناگوش خود نهادی و گفتم:
به لاله های بهاری دو گوشواره نشسته
صفای شانه آن سینه سپیدتر از یاس
ز لطف بود چو آیینه در برابر مهتاب
شراب نور چو بر سینه سپید تومی ریخت
چو برف بود که بارد شبی به چشمه سیماب
هنوز بانگ و در گوش من نشسته که گفتی
غریب عشقم و آغوش گرم توست پناهم
به جر لبان تو هرگز لبی به بوسه نگیرم
به غیر عشق تو عشق کسی به سینه نخواهم
هنوز خانه من بوی عطر زلف تو دارد
هنوز از همه سو بانگ نرم پای تو آید
نوای گرم پریچهرگان چو بشنوم از دور
میان آنهمه در گوش من صدای تو آید
سپیده سر زد و آن نامه را به یاد تو بستم
به سوگ گریزان خویش اشک فشاندم
نهادمش به لب و با لبان داغ و عطشناک
به یاد روی تو، بر روی نامه ، بوسه فشاندم
بگفتمش : برو ای نامه قاصد دل من باش
بگو به یار گریزان ، حکایتی که تو داری
تو زودتر ز من ای نامه! روی دوست ببینی
چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟
در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند
چو پنچه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند
در زیر پای بوته هرزی شقایق له شده اما برای ماندن سرخش تقلا می کند
در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی کاری که با موسی دمی در طور سینا می کند
آیینه دق کرده ام در حسرت دیدار تو یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند