تبليغاتX
شعرانه
اشعار عاشقانه به انتخاب خودم
اي صورت پهلو به تبدل زده! اي رنگ
من با تو به دل يكدله كردن، تو به نيرنگ

گر شور به دريا زدنت نيست از اين پس
بيهوده نكوبم سر سودازده بر سنگ

با من سر پيمانت اگر نيست نيايم
چون سايه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ

من رستم و سهراب تو! اين جنگ چه جنگي است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ

يك روز دو دلباخته بوديم من و تو!
اكنون تو ز من دل‌زده‌اي! من ز تو دلتنگ
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:13  توسط مجید نبوی  | 

خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افرو.زی تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که می میرم چو می ایی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی

رهی معیری

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:2  توسط مجید نبوی  | 

کسی که روی تو بیند نگه به کس نکند       ز عشق سیر نباشد ز عیش بس نکند
در این روش که تویی پیش هر که بازآیی       گرش به تیغ زنی روی بازپس نکند
چنان به پای تو در مردن آرزومندم       که زندگانی خویشم چنان هوس نکند
به مدتی نفسی یاد دوستی نکنی       که یاد تو نتواند که یک نفس نکند
ندانمت که اجازت نوشت و فتوی داد       که خون خلق بریزی مکن که کس نکند
اگر نصیب نبخشی نظر دریغ مدار       شکرفروش چنین ظلم بر مگس نکند
بنال سعدی اگر عشق دوستان داری       که هیچ بلبل از این ناله در قفس نکند
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:39  توسط مجید نبوی  | 

به شوق آنکه به سوی تو نامه ای بفرستم
شبی سیاه چو زلف تو تا سپیده نشستم
چو رفتم آنکه کنم نامه را به نام تو آغاز
نداد گریه مجالم فتاد خامه ز دستم
میان آینه اشک عکس روی تو دیدم
که خنده بر لب و چشمی به سوی من نگران داشت
نشان مهر در آن نقش دلفریب ندیدم
نگاه سوی من و دل به جانب دگران داشت
میان گریه نوشتم که ای ستاره بختم
بر آسمان وفا خیره ماندم و ندمیدی
در آرزوی محبت امید دل به تو بستم
چه آرزو؟ چه محبت؟ کدام دل؟ چه امیدی؟
چه شد که رشته این عشق دلفروز بریدی؟
چه شد که جام وفا را به دست قهر شکستی؟
چه روزها و چه شبها که ای پرنده عرشی
به انتظار نشستم به بام من ننشستی
مگر به یاد نداری میان باغ که با من
شکوفه بود و تو بودی و ماهتاب بهاری
لبان پر هوس ما به کار بوسه ربایی
صفای چشمه مهتاب گرم آینه داری
بسی شکوفه به زلف تو دانه دانه نشاندم
شراب عشق ز چشم تو قطره قطره چشیدم
به پای تا سر تو جای جای بوسه نهادم
ز چشم خامش تو حرف حرف راز شنیدم
شکوفه ها چو به زلفت نشست در شب مهتاب
نگاه گفت که: برگرد مه ستاره نشسته
دو نسترن به بناگوش خود نهادی و گفتم:
به لاله های بهاری دو گوشواره نشسته
صفای شانه آن سینه سپیدتر از یاس
ز لطف بود چو آیینه در برابر مهتاب
شراب نور چو بر سینه سپید تومی ریخت
چو برف بود که بارد شبی به چشمه سیماب
هنوز بانگ و در گوش من نشسته که گفتی
غریب عشقم و آغوش گرم توست پناهم
به جر لبان تو هرگز لبی به بوسه نگیرم
به غیر عشق تو عشق کسی به سینه نخواهم
هنوز خانه من بوی عطر زلف تو دارد
هنوز از همه سو بانگ نرم پای تو آید
نوای گرم پریچهرگان چو بشنوم از دور
میان آنهمه در گوش من صدای تو آید
سپیده سر زد و آن نامه را به یاد تو بستم
به سوگ گریزان خویش اشک فشاندم
نهادمش به لب و با لبان داغ و عطشناک
به یاد روی تو، بر روی نامه ، بوسه فشاندم
بگفتمش : برو ای نامه قاصد دل من باش
بگو به یار گریزان ، حکایتی که تو داری
تو زودتر ز من ای نامه! روی دوست ببینی
چرا حسد نبرم بر سعادتی که تو داری؟



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:13  توسط مجید نبوی  | 

ازخود چو بیرون می شوم یارم بغل وا می کند             چون خویش را گم می کنم خود را هویدا می کند

در گیر و دار مستی دیشب ربود از من دلی                چشمش گواهی می دهد ابروش حاشا می کند

چو پنچه آن آشفته مو از زلف بیرون می کشد            یک شهر دل در پیچ و تاب طره اش جا می کند

در زیر پای بوته هرزی شقایق له شده                       اما برای ماندن سرخش تقلا می کند

در سینه های صیقلی هر لحظه گردد منجلی              کاری که با موسی دمی در طور سینا می کند

آیینه دق کرده ام در حسرت دیدار تو                           یک انعکاس سبز تو صد عقده را وا می کند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:34  توسط مجید نبوی  |