تبليغاتX
شعرانه
اشعار عاشقانه به انتخاب خودم
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه

انی رایت دهرا من هجرک القیامه

دارم من از فراقش در دیده صد علامت

لیست دموع عینی هذا لنا العلامه

هرچند کزمودم از وی نبود سودم

من جرب المجرب حلت به الندامه

پرسیدم از طبیبی  احوال دوست گفتا

فی بعدها عذاب فی قربها السلامه

گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم

والله ما راینا حبا بلا ملامه

حافظ چو طالب آمد جامی به جان شیرین

حتی یذوق منه کاسا من الکرامه

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 1:3  توسط مجید نبوی  | 

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را لَختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 0:18  توسط مجید نبوی  | 

حال من خوب است اما با تو بهتر می شوم

آخ...تا میبینمت یک جور دیگر می شوم

با تو حس شعر در من بیشتر گل می کند

یاسم و باران که می بارد معطر می شوم

در لباس آبی از من بیشتر دل می بری

آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم

آنقدرها مرد هستم تا بمانم پای تو

می توانم مایه گهگاه دلگرمی شوم

میل میل توست اما بی تو باور کن که من

در هجوم بادهای سخت پرپر می شوم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 23:22  توسط مجید نبوی  | 

هزار جهد بکردم که یار من باشی

مراد بخش دل بی قرار من باشی

چراغ دیده شب زنده دار من گردی

انیس خاطر امیدوار من باشی

چو خسروان ملاحت به بندگان نازند

تو در میانه خدواندگار من باشی

از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او

اگر کنم گله ای غمگسار من باشی

در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند

گرت زدست برآید نگارمن باشی

شبی به کلبه احزان عاشقان آیی

دمی انیس دل سوگوار من باشی

شود عزاله خورشید صید لاغر من

گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی

سه بوسه کزدولبت کرده ای وظیفه من

اگر ادا نکنی قرض دار من باشی

من این مراد ببینم به خود که نیم شبی

به جای اشک روان در کنار من باشی

من از چه حافظ شهرم جوی نمی ارزم

مگر تو از کرم خویش یار من باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 23:51  توسط مجید نبوی  | 

با نه شنیدن از تو که من کم نمی شوم

مجنون نمای مردم عالم نمی شوم

این اولین خطای تو حوای سنگدل

پنداشتی بدون تو آدم نمی شوم

بعد از تو ای خزانزده دیگر برای هر

شب بوی تشنه لب شده شبنم نمی شوم

دلخور نشو عزیز از این خلق بیخیال

گفتم که بی تو پاپی خُلقم نمی شوم

آه ای نگاه های تماشا خداوکیل

علاف چشمهای شما هم نمی شوم

بگذار صادقانه بگویم بدون تو.....

هر کار می کنم....نه..نه....آدم نمی شوم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 23:15  توسط مجید نبوی  |